مولف ناشناخته
290
تاريخ شاهى ( فارسى )
و درين حال بزرگان لشكر يك كلمه شدند و در خدمت پادشاه عرضه داشتند كه [ 558 ] شما را در قلب بودن مصلحت نيست ، شايد كه ايشان جرأتى نمايند و فدايىوار حمله آورند و بر قلب زنند . پادشاه سخن ايشان به گوش صدق اصغاء فرمود و براند و مقام خود باز ميسره برد ، و ارغون آغا با جمعى از امراء لشكر فرمان داد كه در قلب باشند . همان انديشه كه بر ضمير بزرگان لشكر گذشته بود و بر لوح تصور ايشان نوشته ، ايشان در فعل آوردند و سوارى جهار پنج هزار دليران لشكر و بهادران سپاه چون كوه آهن و درياى موجزن ، بيت : سپاهى چو آشفته پيلان مست * همه نيزه و گرز و خنجر به دست درآمد ز جاى آن سپاه گران * تو گفتى كه شد كوه و بيشه روان بر قلب لشكر پادشاه زدند و از جاى بركندند . در آن حالت شاه سلطان را زخمى سخت بر سر آمد و از اسب جدا شد و در ميان كشتگان بيفتاد [ 559 ] بلكا ملك ، پويان و شاهجويان ، در ميان كشتگان مىگشت ، ناگاه به [ شاه خسته ] « 1 » رسيد ، او را ديد در خاك و خون غلطان ، بلكا ملك « 2 » 121 از اسب فرو آمد ، و او را برنشاند . و قصد ميكرد كه خود را نيز بر كفل اسب افكند و هردو سر به سلامت برند ، فوجى سوار چون صاعقهء آتش در رسيدند ، و بلكا ملك را از لباس حيات عريان كردند و به خوابگاه جنان فرستادند . و پيكر سلطان را بيفكندند ، و بگذشت . سلطان حكايت كرد ، بيت : كه چون شب همى پادشاهى گرفت * جهان سر به سر در سياهى گرفت
--> ( 1 ) - كلمه ناخواناست . به حدس نوشته شد . ( 2 ) - در اصل : يلكا ملك